سلام سلامممممممممممممممممممممم
باز من اومدم

دلم براتون خيلي تنگ شده بود
ديدين به قولم عمل کردم و باز اپ کردم
. چکار کنيم ديگه، دله کاريشم نمي شه کرد هر کاري کردم دلم طاقت نياورد و نتونستم که اپ نکنم . بهاره خانم گل گلاب تا اخر اين هفته در خدمتتونه
. ديروز از تهران برگشتم رفتم دانشگاه و انتخاب واحد کردم و انشاالله از 15 بهمن هم کلاسام شروع ميشه . از دوستاي گلي هم که من و در اين چند روز فراموش نکردن و اومدن بهم سر زدن خيلي خيلي خيليييييييييييييييييييييييي ممنونشونم دست گله همشون درد نکنه
.


دوستاي گلم من برام يه مشکل پيش اومده ازتون خواهش مي کنم برام دعا کنيد.خيلي ام دلم گرفته
خب ديگه وقتتونو نمي گيرم و از اينکه من و تحمل مي کنيد سپاسگذارم. حالاهم يه چند تا عکس و شعر براتون مي ذارم که تلافي اين چند روز در بياد
خيلي دوستون دارم و به ياد همتون هم هستم
راستيييييييييييييييييي
نظر يادتون نره

اين شعرم تقديم مي کنم به........
خودش مي دونه که کي رو مي گم
اي نگاه سبز تو ايينه ي فرداي من
ابي چشمان تو زيباترين درياي من
مثل گلهاي غزل مثل کبوترهاي عاشق
غرق شادي مي شود با ياد تو روياي من
نوبهار زندگي، يک فصل از لبخند توست
خنده ات را دوست دارم اي گل زيباي من
کاش مي شد زندگي را، اشک را، احساس را
هديه مي دادم بر تو اي عشق بي همتاي من

از ياد رفته
توي اين دنياي پست و بي صدا
يه نفر هست که دلش داره وفا
خسته از آدماي بي معرفت
روز هاي دلش شده تاريک و سرد
کاش يکي بياد و تنهاش نذاره
جاي پاي عشقشو رو قلب اون جا نذاره
کاش يکي بياد جدا از اين همه آدم پست
واسش از عشق بخونه با هر چي جون تو سينه هست
من ميگم بياين همه قلبا تونو پاک بکنين
اين همه ريا و نيرنگ و يه جا خاک کنين

نذر امام حسين(ع)
گرسنگي امانش را بريده بود. پاهايش مي لرزيد و به سختي قدم بر مي داشت. تنها دارايي اش سکه ايي بود که مي توانست با ان قرص نا ني تهيه کند. هوا گرم و تبدار بود. به سقا خانه ايي رسيد و بي اختيار در کنارش زانو زد. پنجه در پنجره ي سقاخانه انداخت و نگاهش را به شمع هاي روشن داخل سيني دوخت . در امتداد ان چشمش به عکسي افتاد که به ديوار سقا خانه تکيه داده شده بود. شمايل ذوالجناح بود که تير هايي بر بدن داشت و حضرت زينب (ع) در مقا بله اش نشسته و افسارش را گرفته بود. ظهر عاشورا و اجساد مطهر بر زمين تفتيده ي کربلا به نمايش گذاشته شد ه بود. با رقص نور شمعها در مقابل شمايل جر قه اي در ذهنش زده شد. از جا بر خاست و لحظه ايي بعد با شمعي که با تنها سکه اش خريده بود به طرف سقا خانه برگشت. چشمانش را بست و در دل با خلوص نيت دعا کرد : (( خدايا همه ي گرسنگان را سير کن....)) حالا شمعش بر افراشته تر از بقيه ي شمع ها نور افشاني مي کرد. گرسنگي ازارش مي داد و شکمش مالش مي رفت. نا گهان دستي به شا نه اش خورد و غذايي در ظرف يکبار مصرف به دستش داده شد. عطر قيمه هاي عاشورا؛ مشامش را پر کرد. بلافاصله مشغول خوردن شد و صدا را شنيد که گفت: نذر امام حسينه..........