چقدر از تو دور ماندم !
چقدر از تو دور ماندم ، جقدر از خود دور ماندم . کلامم را با چشم دل بخوان که ببيني آن را با آب زلالي از جنس اشک نوشته ام . آن را بخوان که حديثي از فراق تو ست. آن را بخوان وبدان که از خود توان نوشتن نداشتم .
يادم است که ميگفتي بايد به آنجايي که لايق آنيم ، يعني بهشت برين دست يابيم . اما ميداني که بي تو يافتن مسير بهشت چقدر دشوار است . آخر نشان آن را از که بپرسم که خود ره گم کرده نباشد و از که بپرسم در حالي که هيچ راه شناسي نمي يابم ودر اين سراي بي کسي تنها خود را ميبينم بي تو و تنها و نمي دانم بعد از تو چه کسي با لبخندش مرا به سوي خدا خواهد خواند و چه کسي با نگاهش قلبم را آرام خواهد کرد که مهدي (عج) مي آيد . ديگر چه کسي عصا زنان راه نماز را نشانم خواهد داد . ديگر چه کسي با قطرات اشکش بذر حب مولا را در دلم خواهد کاشت .
کاش بودي ودستم را مي گرفتي يا شايد اي کاش من بودم در آن مسيري که تو در آن قدم بر مي داشتي . ولي افسوس که آن راه را گم کرده ام ، همان راهي که تونشانم دادي ، راه بهشت را مي گويم ، همان بهشت گم شده .
يادت هست آن روزي را که رفتي ، من در کجاي اين مسير بودم ، حال آرزو دارم همان جا مانده بودم تا لااقل راه را گم نکرده بودم . اما ميدانم که نمي توان در يک جا ماند وبايد رفت واز اين روست که به اميد خدا به خود جرئت حرکت دادم و مي دانم آن را به مدد تو خواهم يافت . ان شا الله
