راهنمايي کامياب تر از دانش نيست . [امام علي عليه السلام]

ساحل زندگي

Powerd by: Parsiblog ® team.
+ قصه هاي شيرين و خواندني از بهلول(چهارشنبه 19 دي 1386 ساعت 2:59 صبح )

اعرابي فقير و بوي غذا


آورده اند که اعرابي فقير به قصد يافتن کار و بدست اوردن قوت و غذا و مخارج زندگي وارد شهر بغداد شد. در بين راه رستوراني که در ان انواع غذاها ي مختلف و متنوع به مشامش خورد و از ان خوشش امد اما پولي با خود نداشت که برود بنشيند و دستوربدهد تا غذاي دلخواهش را برايش بياورند و او تناول کند با خود گفت وارد مي شوم تا ببينم چه پيش مي ايد، وارد رستوران شد و به محل طبخ غذا رفت،توبره اي را که به همراه داشت باز کرد، مقداري نان خشک در ان بود، نانها را با تشريفات خاص بيرون اورد و تکه تکه بر روي بخاري ديگ غذا گرفت و چون نرم مي شد و بوي غذا بر مي داشت انرا مي خورد.


اشپز که شاهد کار اعرابي بود خوب او را با حيرت و تعجب نگاه مي کرد بالاخره نان هاي اعرابي تمام شد ، خدا را بر اين غذاهاي گوارا شکر کرد و خواست از رستوران بيرون برود که اشپز جلو او سبز شد و گفت:کجا؟ اعرابي گفت مي روم به کاري برسم.


آشپز از او مطالبه ي پول کرد و اعرابي هم از دادن پول خودداري نمود و گفت من چيزي از تو نخورده ام که پولي بپردازم اما نگفت پول ندارم.


مشاجره بالا گرفت دکان دارهاي اطراف امدند و براي اين مشاجره هر کدام نظري داشتند اما نظر هيچ کدام رضايت طرفين را فراهم نکرد در همين حال بهلول از انجا مي گذشت اعرابي چشمش به بهلول افتاد و از او خواست تا بين او و اشپز قضاوت کند. بهلول ماجرا را پرسيد و اعرابي دقيق انرا گفت و اشپز نيز گفته هاي اعرابي را تاييد کرد، بهلول به اشپز گفت:


اين مرد از غذاهاي تو چيزي خورده يا نه؟


اشپز گفت: از غداهاي ما چيزي نخورد ولي از بو و بخارهاي ان استفاده کرده است.


بهلول به اشپز گفت:


خوب گوشت را باز کن و درست گوش بده، بعد سکه هايي که در جيبش داشت بيرون اورد و يکي يکي انها را به اشپز نشان داد و به زمين انداخت و انها را بر مي داشت و به اشپز مي گفت صداي پولها را تحويل بگير.


اشپز اعتراض کرد و گفت اين ديگر چه نوع پول دادن است؟


بهلول گفت: قضاوت من که به عدل و انصاف است اين است که کسي که بخار و بوي غذا مي فروشد بايد در عوض صداي پول را تحويل بگيرد.


------------------------------------------------------------------------------------------


 


خليفه و مگس


مجلس بر پا شد، هارون وارد گرديد و در صدر مجلس در محل رفيع و بالائي نشست، لشکر و حشم و درباريان هم جمع بودند تا خليفه لب به سخن باز کند و مثل هميشه مطالبي را بيان نماييد. ناگهان بهلول وارد شد، نگاهي به اطراف مجلس انداخت و بسوي خليفه حرکت کرد، رفت و در صدر مجلس نشست، هارون از رفتار بهلول سخت نگران شد و تصميم گرفت تا او را در جمع سبک کند پس نگاهي به بهلول کرد و چشمش را به جمعيت انداخت و با يک وارسي به بهلول گفت، حاضري جواب هاي مرا بدهي؟


بهلول در جواب گفت:اگر شرط کني و مثل هميشه به قولت پشت پانزني و از عمل به قولت سر باز نتابي حاضرم.


هارون گفت: اگر جواب معماي مرا خيلي سريع و فوري بگوئي يکهزار دينار زر سرخ به تو هديه مي کنم و اگر در جواب عاجز ماندي دستور مي دهم تا ريش و سبيل تو را بتراشند و بر الاغي سوارت کنند و در کوچه و بازار شهر با رسوائي بگردانند.


بهلول گفت : تو خوب مي داني که من به زر احتياجي ندارم ولي با يک شرط حاضرم جواب معماي تو را بدهم.


هارون گفت: ان شرط چيست؟


بهلول جواب داد: اگر توانستم جواب معمايت را بدهم بايد دستور دهي مگسها مرا اذيت و ازار ندهند.


هارون لحظه اي سر بزير انداخت و گفت: اين کار غير ممکن و محال است و مگس ها مطيع فرمان من نيستند تا به من گوش بدهند و تو را نيازارند.


بهلول گفت:پس، کسي که  با اين قدرت و لشکر و حشم در مقابل مگس هائي ضعيف اينچنين عاجز است انتظاري نمي توان داشت.


اهل مجلس بر عقل و جرات بهلول متحير شدند،هارون در مقابل جواب بهلول از رو رفت و سخت در فکر فرو رفت،بهلول نگاهي به حاضرين کرد و نگاهي هم به چهر ي غضب الود هارون نمود، از چهره هارون فهميد که او در فکر است که به صورتي تلافي و جبران کند پس به دلجوئي هارون پرداخت و گفت:


من حاظرم بدون شرط جواب معماي تو را بدهم.


هارون پرسيد:اين چه درختي است که دوازده شاخه دارد و هر شاخه اش سي برگ دارد و يک روي هر برگش روشن و روي ديگرش تاريک است؟


بهلول سريع جواب داد:


اين درخت سال و ماه و روز و شب است بدليل اينکه هر سال دوازده ماه و هر ماه سي شبانه روز است که نصفه ان روز و نصف ديگرش شب است.


هارون گفت افرين بر تو، جوابت صحيح است و حاضرين نيز به تحسين و تشويق بهلول پرداختند.


 


» بهاره
»» نظرات ديگران ( نظر)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[30/5/1387- 3:11 ص] خيلي تنهام
[14/3/1387- 1:10 ص] منتظرم بمون
[8/12/1386- 9:19 ع] اومدممممممممممممممممممم
[9/11/1386- 1:21 ع] شراب و خون
[6/11/1386- 12:5 ع] از همه چيز...........
[27/10/1386- 6:20 ع] ............!!!!!!!!!!!!!!!!!
[12/10/1386- 4:23 ص] يک نکته از اين معني
[3/10/1386- 6:43 ع] در دودل
[آرشيو شده ها]
 RSS 
 Atom 

بازديدهاي امروز: 3  بازديد
بازديدهاي ديروز: 4  بازديد
مجموع بازديدها: 2968  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ وضعيت من در ياهو ]

[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

ساحل زندگي
بهاره[29]
اي صميمي اي دوست! گاه بي گاه گوشه پنجره خاطراتم مي ايي اي قديمي اي خوب! تو مرا ياد کني يا نکني من به يادت هستم
» لينک دوستان من«
» لوگوي دوستان من«




» آرشيو يادداشت ها«
» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: